تبليغاتX
کدیش
کدیش
شعر-طنز- داستان-بحر طویل

دلم ميگيرد..

 

          مثل خا كستر سرد من دلم مي گيرد    

 

                                   مثل موسيقي درد من دلم مي گيرد

 

         مثل يك شعله ي عشق قلب من مي سوزد

 

                                  مثل ناكامي مرد من دلم مي گيرد

       

         مثل يك ابر بهار چشم من مي گريد

 

                                مثل يك عصر نبرد من دلم مي گيرد

 

         مثل يك لاله ي سرخ چهره ام ميرويد

 

                                مثل يك چهره ي زرد من دلم ميگيرد

 

         مثل يك پيچك خشك سينه ام مي پيچد

 

                               مثل تنهايي فرد من دلم ميگيرد

 

                           

نوشته شده توسط بیگی در ساعت 16:45 | لینک  | 

زلال نگاه
Go to fullsize image

باور نمي كنم كه زلال نگاه تو

جاري شود به دشت تمناي ديگري

يا آ نكه ساحل آغو ش خسته ات

لرزان شود ز گريه ي درياي ديگري

               * * * *

باور نميكنم كه ساقه ي بازوي ديگري

يك شب ز خود فتاده پيچد به پيكرت

شوقي محال حلقه زند در خيال تو

افتد گذار باور پوچي به خاطرت

              * * * *

من دلخوشم به خاطره ي مرغ انتظار

وقتي كه بر نگاه بلندت نشته بود

گاهي پري به كنج دل كوچه مي كشيد

گاهي نظر به سينه ي آ ن چينه بسته بود

              * * * *

مي آمدم دوباره چو از راه اي خدا

با من مگو تمام حضورت دروغ بود

وقتي كه مي كشيد سايه ي سرخ تو را غروب

آ ن نقش جاودانه سراسر نبوغ بود

    

 

نوشته شده توسط بیگی در ساعت 16:18 | لینک  | 

وقتي باران ببارد
Go to fullsize image

وقتي نسيم از روي دريا ها گذر كرد

موج از براي پا يبوسي قد بر افراشت

وقتي كه ساحل بر لبان سنگي خويش

صد قصه از عشق لطيف آ بها داشت

                * * * *

وقتي كه بقض كوهساران ، نرم بشكست

صد چشمه جاري شد به روي دامن خاك

وقتي براي ديدن لبخند باران

زد اين زمين تيره گون بر سينه صد چاك

                * * * *

وقتي سپيده دوست شد يكبار ديگر

با شبنم افسو نگر شهر بهاران

از دام بخل آسمان با اشك و لبخند

وقتي رها شد لاله در آ غوش باران

               * * * *

وقتي دم عيسايي ابر سر افراز

خشكيده دشت بي نفس را زندگي داد

آن دم كه رگهاي چمن را شور بخشيد

از دام ديو مرگشان فرمود آزاد

            * * * *

وقتي براي مه افق هم ناز ها كرد

گاهي نهان گشت و گهي ديگر پديدار

چون نو عروسي خسته از هجران داماد

با او درآ مد لحظه يي بر قصد آزار

            * * * *

من نيستم قبرم ولي در گوشه اي هست

زير درخت پر غرور يك سپيدار

وقتي كه باران بر زمين تشنه بارد

اي دختر من ، مادر خود را به ياد آر

               

 

نوشته شده توسط بیگی در ساعت 13:56 | لینک  | 

آزادي آ مريكايي
Image Preview

اين روزا جنگي مي كنم

تا جنسامون يه جور  بشه

اينقده آدم مي كشم

تا چشم دنيا كور بشه

         * * *

مي خوام واسه دموكراسي

آتيش به مالم بزنم

آ برومو حراج كنم

كبريت به عالم بزنم

       * * *

ميخوام كه ماهواره بشم

به همه جا سر بزنم

اگر بلر ياري كنه

به سيم آخر بزنم

       * * *

دلم ميخواد تو اين روزا 

رايس سر و سامون بگيره

من يه نفس تازه كنم

بخت اونم جون بگيره

       * * *

دلم ميخواد كاخ سفيد

مهد دموكراسي باشه

هر كي مياد سراغ ما

اهل رودر واسي باشه

       * * *

تو گوشتون فرو كنيد

دوست بشر فقط منم

هر كي كه باور نكنه

موشك تو كله اش ميزنم  

نوشته شده توسط بیگی در ساعت 14:37 | لینک  | 

تك سوار
Go to fullsize image

اي تمام جاده هاي دور

اي غبار كوره راه

اي تمام قلب هاي نا شكيب

و اي تمام قله هاي هست از اوج نگاه

            * * *

از فرا سوي افق هايي كه نه دورند و نه نزديك

خواهد آمد تك سوار

شسته خواهد شد نگاه جاده

از هياهوي غبار

           * * *

خواهد آ مد باز سبز و با شكوه

آ نكه لبخندش طنين آ بهاست

خواهد آمد چون حرير نرم عشق

آ نكه تعبير قشنگ خوا بهاست

           * * *

اي تمام جاده هاي سرد و دور

قلبتان خالي مباد از انتظار 

لحظه ها تان باز پر خواهد شد از

عطر نرگس ، بوي گل ، رنگ بهار    

نوشته شده توسط بیگی در ساعت 16:39 | لینک  | 

هماي صادق
Go to fullsize image

اي ا مانت دار رويت آفتاب و شب چراغ              اي خمار از جام سرخت چشم هاي سبز باغ

در خم و پيچ شب گيسو ي تو گم گشته ام        اي دريغا صبح رويت را كجا گيرم سراغ 

آن لب شيرين حكايت را ز لب بگشا كه من        داغ ها در سينه دارم زان حكايت هاي داغ

هر سخن با چهره ميگويي چو ماه و خامشي     احسن احسن چون به جا مي آوري شرط بلاغ

اي هماي صادق خورشيد بالم بازگرد                كاسمان خاطرم پر گشته از غوغاي زاغ

شد بهار و بوي خوش مي آيد از سمت چمن     مشك بويا بي تو اين افسرده دل را كي دماغ             

نوشته شده توسط بیگی در ساعت 20:11 | لینک  | 

بشكه نفت
Go to fullsize image

بشكه ي نفت بگفتا كه دلم رفت كه كردند مرا در بدر و جان به سر و هيچ نباشد دگرم راحت و آ سايش و آرامش و هر روز كنندم به يكي نوع دگر اين همه  آرايش و من خسته شدم بسكه شدم محور افعال جهانگيرو جهانجوي و جهانخوار و ستمكارو شكم باره و بد كاره و اين بوالعجبي بين كه بسازند زمن غول و بنامند مرا پول و بمالند سرم گول و بگويند  مرا همچو طلايي و جز اين در نظر انور ما نيك نيايي و هوادار تو هستيم به هر جايي و تو مستحق مدح و ثنايي و تويي ساحر و هم ماهر و هستي همه جا حاضر و افسونگر و بر جمله منابع تو همي رهبر و بهتر ز همه گوهر و والله تويي محشر و خواهند مرا بيشتر و من چكنم كاش نبودم به جهان چونكه كنون جنگ و نزاع همه تقصير من روي سياه است

گر بيارد زن يك شيخ نشين دختركي كم بشود قيمت من يك كمكي ور كه بزايد پسري يا بكند سرفه و تب مختصر ي زود رود قيمت من روي به بالا و همي چند برابر بشود قيمت كالا و به حالا چو به صدام همي بوش بگويد به مثل من بكنم با تو جدل يا كه بخواند هو گو چاوز دو غزل ، كشته شود شيخ عمر را چو بدل ، پشه بيفتد سر صبحانه ي پاول به عسل بورس همي در نوسان ميشود و خدشه به اركان جهان ميشود و گر بخورد پاي بلر ليز و به مسكو شكند پايه ي يك ميز و در كاخ اليزه بكند قيز و قيز و همه جا بدتر رامسفلد كند جيز و جيز و نشود چاقوي قصاب محل تيز و شود كاخ سفيد تيره و لادن بشود خيره و چاوز بشود چيره و عنان بخورد شيره و پيدا بشود نيزه ي چنگيز  ز پنتاگون و هيتلر بنشيند بغل شارون و كارتر بدهد بوي چو يك راكون و عاشق بشيود بيل كلينتون بشود قيمت من نازل و چاهم بشود كاه گل و من را نخرد عاقل و و هر پيش نويسي بشود باطل و اي داد كه خشكيد زبانم تو بگو اين من بيچاره ي مفلوك سيه سوخته را پس چه گناه است ؟

نوشته شده توسط بیگی در ساعت 15:6 | لینک  | 

روز باراني
Go to fullsize image

باز ديوار و حياط خانه مان

خيس از باران تند ديشب است

برف هم آمد پس ازباران كمي

در كنار چينه ها قدري نشست

        * * *

گر چه خاكي نيست سطح كوچه مان

جابجايش ليك لغزان و گلي است

گوييا در جشن پاييز خدا

بر تنش پيراهني گل مخملي است 

        * * *

باد سردي مي وزد در كوچه ها

رهگذر آرام مي پيچد به خويش

مي كشد تا روي ابرو ها كلاه

يقه اش را مي كشد آهسته پيش

       * * *

اخم سنگين و غريب ابر ها

هيچ با باران ديشب وا نشد

ميل باريدن هنوزش در نگاه

هيچ عاشق اينچنين رسوا نشد

       * * *

نغمه خوان و نرم و رقصان ميشد

دشت با  آهنگ شاد جويبار

ميشود آينده ها را ديد در

چهره ي آيينه ساي كو هسار

         * * *

كاشكي دستان مهر پنجره

باز ميشد روي دشت و روي رود

كاشكي آغوش او پر مي شد  از

وسعت ناز افق هاي كبود

         * * *

من دلم تنگ است و خانه تنگ تر

هيچ آ وايي نمي آيد به گوش

خانه ها و كوچه ها غرق سكوت

حيف آ نها در چنين روزي خموش

          * * *

در كنار مر غزاري سبز و پاك

كلبه ي ما كاشكي ميشد بنا

كاشكي آ واز دشتستان شاد

بود و گلبن بو د و باران بود و ما

نوشته شده توسط بیگی در ساعت 15:46 | لینک  | 

امشب
Go to fullsize image

امشب امشب شعر گيسوي تو را خواهم سرود

امشب امشب مهوش روي تورا خواهم ستود

                    * * *

امشب امشب قصه عشق تو را خوا هم نوشت

امشب امشب عقده هاي سينه را خواهم گشود

                  * * *

 

تا طلوعت امشب از هفت آسمان خواهم گذشت

اختران را رهنماي راه خود خواهم نمود

                 * * *

هر شبم در حسرت بودن به نابودي كشيد

امشب اما فارغم از قيد هر بود و نبود

                  * * *   

در تو معنا مي شود پيچيده شعر عشق پاك

در تو پيدا مي شود تفسير اسرار وجود

                  * * *

در قيام قامت تو سر فرود آرم چنان

تا دهي خاك رهت را از كرم اذن سجود

                  * * *

از شب موي تو نظم آسمان ها شد پديد

از مه روي تو نقش شامگاهان برده سود

                  * * *

اي فروغ ماهتابم ديده ي رخشان تو

آري امشب در پناه ديده ات خواهم غنود

 

نوشته شده توسط بیگی در ساعت 16:30 | لینک  |